سفارش تبلیغ
صبا ویژن
چله نشین مادرم

 

چهل شب چشم من با گریه خو کرد
چه شب‌ها با تو بودن آرزو کرد
 

چهل شب تا سحر نقش خیالت
کنار من نشست و گفتگو کرد


http://www.bloghnews.com/uploads/1-/untitled%20folder/untitled%20folder/untitled%20folder/untitled%20folder/untitled%20folder/untitled%20folder/untitled%20folder/untitled%20folder/untitled%20folder%201/untitled%20folder/MMM3.jpg

 

مادرم، باور این همه صبوری مان نبود

 

چهل روز گذشت و ما هنوز چله نشین کوی سوگ تو ایم سردی برف و سنگ و کتیبه نیز بی تاثیر بود می گویند داغ ؛ چهل روز است سنگ که بیاید سختی دل نیز خواهد آمد ؛ امید رنگ می بازد و آتش فراغ خاموش می شود !!!

 

نه باور کن جنس ما از سنگ نیست ... ما را با سنگ چه کار ؟ جنس ما از نوع بیقراری و بی پناهی است .
انگار آتشی نو برافروخته و گوشت و پوستی تازه برای سوختن ؛ بر تن مان روییده است ...

بمیرم برای خواهران و برادرم که با دست خود منزل جدیدت را سنگ کردند و با اشک چشم ؛از خاک و سیمان ملاتی چسبناک برای  پیوندی ناگسستنی بین تو و خاک ! نه ... تو و آسمان ؛ مهیا کردند !!
حقیقت ندارد اگر بگویم ، وقتی تو نیستی به صبح نمی رسد، شب تب دار مهتاب و به شب نمی رسد روز بی فروغ آفتاب ...هم شب مان صبح می شود و هم روزمان شب ؛ بی تو اما به سختی .

به عکست خیره شدم و نگاه مان به هم گره خورد ؛ تا صدا مرد ، اشک جان گرفت کاش از صدایم آموخته بودم پیشمرگ شدن را...
 اولین یاسین نصفه - نیمه را برایت خواندم ؛ سوره ای که هرگز نصفه نخوانده بودمش .
انا نحن نحی الموتی و نکتب ما قدموا و اثارهم ... به زنده بودنت ایمان دارم و آسوده خاطرم فقط مرددم که چه کسی زنده تر است ؟من یا تو ؟! یقینا تو ...

و ایه لهم الارض المیته احییناها و اخرجنا منهما حبا فمنه یاکلون...
نفخ فی الصور فاذاهم من الاجداث الی ربهم ینسلون قالوا یا ویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون...

خواستم به روحت هدیه کنم اما زبان در دهانم نگشت و مانند همیشه به جسمت هدیه کردمش جسمی که دیگر بیمار نیست ... هنوز هم خودم را می فریبم و ناباوری ام را توجیه می کنم .

چقدر در این مدت کوتاه ؛ اطرافت شلوغ شده دیگر نگران تنهایی ات نیستم .

مادرم، بر ما ببخش هرآنچه که از فرزند بودن باید انجام میدادیم و کوتاهی کردیم، بر ما ببخش آن زمانی را که مشغول زندگی خود شدیم و از یادت غافل، آن زمان که مهر مادری ات را اندک شمردیم و به خیال خام خود وظیفه تو دانستیم.

مادرم، حلال کن ما را در تمام روزهایی که برای ما اشک از چشمانت جاری بود و در دل نگران احوال ما بودی اما بر لب لبخند داشتی تا که مبادا ما را برنجانی اما ما غافل از تو مشغول خود بودیم.

مادرم، چه بگویم که از شرم همان نگفتنم بهتر باشد. تنها و تنها از تو میخواهم حلال مان کنی.

 

 

مادرم ما بی تو تنها زیر سقف بی کسی
با که گوییم درد خود را چون نمی فهمد کسی 

مادرم ما بی نشانیم دور تو در هر مکان
گریه باشد کار ما با اشک و خون در هر زمان

 

 


+نوشته شده در پنج شنبه 93 آبان 8ساعت ساعت 9:6 صبحتوسط *سمیه * | نظر