سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
طراوت باران

سالار وقت آمدنت دیر شد بیا
این دل در انتظار فرج پیر شد بیا
دیدم به خواب آمدی از جاده‌های دور
گفتا دلم که خواب تو تعبیر شد بیا
این جمعه هم گذشت و لیکن نیامدی
آیات غربتم همه تفسیر شد بیا
افسرده‌ام بدون تو، باور نمی‌کنی
عشقم اسیر قسمت و تقدیر شد بیا
گفتی که پاک کن دلت از هر چه غیر ماست
قلبم به احترام تو تطهیر شد بیا
هر شب به یاد خال لبت گریه می‌کنم
عکست میان آینه تصویر شد بیا
در دفترم به یاد تو نرگس کشیده‌ام
نرکس هم از فراق تو دلگیر شد بیا
جانم فدای خال لبت نازنین نگار
ساقی ز زندگی به خدا سیر شد بیا

سمیه صفایی مزید

 

 


+نوشته شده در دوشنبه 89 دی 27ساعت ساعت 12:56 عصرتوسط *سمیه * | نظر
دست چپم نذر ابوالفضل(ع)

همیشه دست راستش به سینه بود . مثل کسی که به آدم بزرگواری عرض ارادت می کند . آن روز هم ، همین حالت را داشت . رو کردم به او و گفتم :

-          آقا مهدی با کی داری حرف می زنی ؟

-          لبخندی زد و گفت : مِهدی نه ، مَهدی .

-          گفتم : هر دویش یکیه ، فرقی نمی کنه .سری تکان داد :

-          نه ، مِهدی با مَهدی خیلی فرق داره .

-          خندیدم : عجب ، خوب آقا مَهدی ، تا کی می خوای دست به سینه باشی ؟ این عادت را ترک کن .

-          به رو به رو اشاره ای کرد : دامن افق ، چقدر قشنگه .

می دانستم دارد مسیر حرف هایمان را عوض می کند به همین جهت خندیدم :

-          داداش من ! زود شاعر شدی ! آقا مَهدی ! اون هم در 14 سالگی .

راستش نمی خواستم بیش از این اذیتش کنم ، پیش خودم گفتم شاید این عادتی برایش شده یا یک حالت خاصی در او پیدا می شود ، البته توی خانه اصلاً چنین عادتی نداشت . مسیر حرفم را عوض کردم .

-          دلت برای خونه تنگ نشده ؟

-          چرا ؟ خیلی هم تنگ شده ، بخصوص برای مادر .

-          پس چرا نمیری سری به خونه بزنی .

-          میرم . بذار جنگ تموم بشه .

-          خب ، اومدیم و جنگ به این زودی ها تموم نشد .

کمی فکر کرد و بعد سرش را خاراند .

-          یعنی تا همیشه این جنگ ادامه داره .

-          خوب ، ممکنه داشته باشه .

-          من هم تا همیشه این جا می مونم .

خندیدم :

-          عجب دلو جرأتی ، خدا حفظت کنه ، ولی این رسمش نیست . من برادر بزرگترت هستم . می دونم مادر چقدر دلتنگ توئه . باید بری پیشش .

-          می دونی محمد آقا! روزی که به جبهه اومدم تازه خودم رو شناختم و چیزهایی این جا دیدم و می بینم که فکر نمی کنم هیچ کجای دنیا پیدا بشه .

-          تو که توی خونه این عادت رو نداشتی .

-          من همیشه احساس می کنم آقا پیش رویم است . به همین جهت دست راستم رو برای احترام روی سینه دارم . دست چپم رو نذر ابوالفضل کردم و تا پای رفتن دارم ، توی جبهه می مونم .

دیگر چیزی نگفتم و از او جدا شدم و او را به حال خودش رها کردم . اخلاق و رفتار او در خانه و جبهه زمین تا آسمان فرق کرده بود . با این حال توی خونه بازیگوشی زیادی داشت . در کنارش جسارت و شجاعت فراوانی هم از خود نشان می داد . اصلاً خود من در خانه ، از این ویژگی او تعجب می کردم . از روزیکه به جبهه آمده بود ، حالاتی در او نمایان شد که من هرگز قبلاً ندیده بودم .

آقای خاکی نگاهی مظلومانه و اندوهگین به من انداخت و در حالی که توی چشمش اشک می جوشید گفت : راستش خیلی مردانه با دشمن جنگید ،آن قدر که فشنگ و مهماتش تموم شد . برایش یه نارنجک پرتاب کردم و گفتم آقا مهدی بگیر و اونو طرف دشمن پرتاب کن . اون هم با همان کتف و شونه زخمی اش نارنجک رو به طرف دشمن پرتاب کرد اما ناگهان گلوله ی توپ زمین و آسمان را یکی کرد و دیگر مهدی را ندیدم . ما هم بر اثر بارش شدید گلوله های دشمن مجبور شدیم کمی عقب بکشیم .

آقای خاکی دیگر طاقت نیاورد و گریه اش شدیدتر شد. بغضم ترکید و به گوشه ای پناه بردم . یاد مادر افتادم که با شنیدن خبر شهادت مهدی چه خواهد کرد .

بعد از دو سال جنازه اش را آوردند . با دیدن جنازه اش آن چنان دچار شگفت شده بودم که فقط زیر لب گفتم : الله اکبر ، لا اله الا الله .

دست راست مهدی روی سینه اش بود ، دست چپ و دو پایش هم قطع شده بود .

منبع:سایت تبیان


+نوشته شده در پنج شنبه 89 دی 23ساعت ساعت 9:2 صبحتوسط *سمیه * | نظر
دریا بیا نصیحت حافظ نیوش کن

 

     

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها


مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

      اطلس پیراهن او ، آسمان
      نقش روی دامن او ، کهکشان

      رعد و برق شب ، طنین خنده اش
      سیل و طوفان ، نعره توفنده اش

      آن خدا بی رحم بود و خشمگین
      خانه اش در آسمان ، دور از زمین

      بود ، اما در میان ما نبود
      مهربان و ساده و زیبا نبود

      در دل او دوستی جایی نداشت
      مهربانی هیچ معنایی نداشت

      هر چه می پرسیدم ، ازخود ، ازخدا
      از زمین ، از آسمان ، از ابرها

      زود می گفتند : این کار خداست
      پرس و جو ازکار او کاری خطاست

      هرچه می پرسی ، جوابش آتش است
      آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

      تا ببندی چشم ، کورت می کند
      تاشدی نزدیک ، دورت می کند

      نیت من ، درنماز و در دعا
      ترس بود و وحشت ازخشم خدا

      هر چه می کردم ، همه از ترس بود
      مثل از بر کردن یک درس بود

      مثل تمرین حساب هندسه
      مثل تنبیه مدیر مدرسه

      تلخ ، مثل خنده ای بی حوصله
      سخت ، مثل حل صدها مسئله

      تا که یک شب دست در دست پدر
      راه افتادم به قصد یک سفر

      درمیان راه ، در یک روستا
      خانه ای دیدم ، خوب و آشنا


      زود پرسیدم : پدر ، اینجا کجاست ؟
      گفت ، اینجا خانه ی خوب خداست!

      گفت :اینجا می شود یک لحظه ماند
      گوشه ای خلوت ، نمازی ساده خواند

      با وضویی ، دست و رویی تازه کرد
      با دل خود ، گفتگویی تازه کرد

      گفتمش ، پس آن خدای خشمگین
      خانه اش اینجاست ؟ اینجا ، در زمین ؟

      گفت :آری ، خانه او بی ریاست
      فرشهایش از گلیم و بوریاست

      مهربان و ساده و بی کینه است
      مثل نوری در دل آیینه است

      عادت او نیست خشم و دشمنی
      نام او نور و نشانش روشنی

      خشم ، نامی از نشانیهای اوست
      حالتی از مهربانی های اوست

      قهر او از آشتی ، شیرین تر است
      مثل قهر مهربان مادر است

      دوستی را دوست ، معنی می دهد
      قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌؟ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

      هیچ کس با دشمن خود ، قهر نیست
      قهر او هم از نشان دوستیست...

      تازه فهمیدم خدایم ، این خداست
      این خدای مهربان و آشناست

      دوستی ، از من به من نزدیک تر
      از رگ گردن به من نزدیک تر

      آن خدای پیش از این را باد برد
      نا م او را هم دلم از یاد برد

      آن خدا مثل خیال و خواب بود
      چون حبابی ، نقش روی آب بود

      می توانم بعد ازاین ، با این خدا
      دوست باشم ، دوست ، پاک و بی ریا

      می توان با این خدا پرواز کرد
      سفره ی دل را برایش باز کرد

      می توان درباره ی گل حرف زد
      صاف وساده ، مثل بلبل حرف زد

      چکه چکه مثل باران راز گفت
      با دو قطره ، صد هزاران راز گفت

      می توان با او صمیمی حرف زد
      مثل یاران قدیمی حرف زد

      می توان تصنیفی از پرواز خواند
      با الفبای سکوت آواز خواند

      می توان مثل علفها حرف زد
      با زبانی بی الفبا حرف زد

      می توان درباره ی هر چیز گفت
      می توان شعری خیال انگیز گفت

      مثل این شعر روان و آشنا :
      « پیش از این ها فکر می کردم خدا ...»


    «قیصر امین پور »


 


+نوشته شده در دوشنبه 89 دی 13ساعت ساعت 3:26 عصرتوسط *سمیه * | نظر